فيگوئروآ ( مترجم : غلام رضا سميعى )

149

سفرنامه دن گارسيا دسيلوا فيگوئروآ ( سفير اسپانيا در دربار شاه عباس اول ) ( فارسى )

كه رو به جنوب قرار گرفته سايه باشد ، نزديك سكو سروى بسيار قديمى هست كه معلوم نيست طبيعى است يا دست كاشت است . اين سرو بقدرى بزرگ و تناور است كه چهار مرد به زحمت مىتوانند آن را در آغوش كشند . شاخه‌هاى بسيار بلند و عريض آن همچون شاخه‌هاى درخت گردو يا مازوى بزرگى به هرطرف گسترده است و نه تنها بر سكو و خانهء متصل بدان ، بلكه بر قسمت بزرگى از ايوان نيز سايه مىافكند . از طرف چپ سكوى استراحتگاه به وسيلهء پنج شش پلكان به ايوان كوچك ديگرى رسيديم با سطحى معادل نه يا ده پاى مربع كه جان‌پناهى داشت و در وسط آن چشمه‌اى زيبا بود با آبى بسيار زلال كه از شكاف سنگى از همان دامنه بيرون مىزد . هنگام ديدار سفير با اينكه زمستان بود و قلهء كوه را برف پوشيده بود ، آب چشمه بسيار معتدل بود در صورتى كه به گفتهء زاهدى كه مقيم آنجاست ، در تابستان چنان سرد است كه ممكن نيست بتوان مدتى كوتاه دست را در آن نگاه داشت . بر سر همين چشمه بود كه زاهد به سفير سلام گفت . اين زاهد مردى موقر بود با ريشى پرپشت و پرهيمنه و بر خلاف ديگر درويشان كه لباس كثيف و وصله‌دار مىپوشند ، لباسى بسيار تميز بر تن داشت . شصت سالى از عمرش مىگذشت و از آداب زندگى به خوبى آگاه بود . بعد از تعارفات مقدماتى سفير را به خوردن خرما و پسته و چند خوشه از انگور خنكى كه به دستور وى از باغچهء كوچك اما زيباى واقع در مدخل صفه چيدند و در بشقابى پيش آوردند دعوت كرد . چون تقريبا نزديك عيد نوئل بوديم و درخت انگور برگى نداشت ، براى آنكه خوشه‌هاى باقىماندهء انگور از سرما مصون باشند آنها را در كيسه‌هائى از پارچه كرده بودند و در كيسه را محكم به دم خوشه‌ها بسته بودند و بدين‌ترتيب انگورها سالم و خنك مانده بودند . پس از آنكه سفير كمى از خرما و انگور چشيد و از آبى كه زاهد در كوزهء سفالين سفيد رنگى ريخته بود تا خنك بماند نوشيد ، زاهد پسرك خدمتكار خويش را به دنبال شمعى به اطاقى كه بعدا ديديم فرستاد . اين شمع سفيد رنگ بود با نقش و